الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
437
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نگويد ، و رساندن سود و زيان بديشان نتواند . چه كسى كه به ديدن ثعبان گرود ، به ديدن گوساله لا محاله كافر شود ، زيرا كه هر دو از عالم شهادتاند . و اختلاف و تضاد در عالم شهادت بسيار است . و اما عالم ملكوت از نزديك خداى است ، براى آن ، اختلاف و تناقض در آن اصلا نيابى . سؤال آن چه از توحيد ياد كردى ظاهر است هر گاه كه ثابت شود كه وسايط و اسباب مسخّرند ، و آن همه ظاهر است مگر در حركات آدمى ، چه آدمى اگر خواهد حركت كند و اگر خواهد ساكن باشد ، پس چگونه مسخّر باشد ؟ جواب بدان كه اگر با اين « خواستن و ناخواستن » به خواست او بودى ، اين مزلّهء « 84 » قدم و موضع غلط شدى ، و ليكن دانستهاى كه فعل او « 85 » بر مشيّت موقوف است ، اگر چه خواهد يا نخواهد . پس مشيت به دو نيست ، چه اگر به دو بودى به مشيت ديگر محتاج شدى و متسلسل گشتى به نامتناهى . و چون مشيت به دو نيست ، هر گاه كه مشيتى كه قدرت را سوى مقدور برد موجود شود ، قدرت لا محاله سوى مقدور رود ، و مخالفت مشيت نتواند . پس حركت از قدرت بضرورت لازم شود ، و قدرت در حال جزم شدن مشيت بضرورت محرّك باشد ، و مشيت در دل بضرورت حاصل آيد . پس [ اين ] ضروريات [ است ] كه بعضى از آن بر بعضى مرتّب است و بنده دفع نتواند كرد وجود مشيت را كه صارف قدرت « 86 » است ، و نه انصراف قدرت را سوى مقدور پس از حصول مشيت ، و نه وجود حركت را پس از آن كه مشيت باعث قدرت شود ، پس او در همه مضطر باشد . سؤال اين جبر محض است ، و جبر مناقض اختيار است ، و تو منكر اختيار نيستى ، پس چگونه مجبور مختار باشد ؟ جواب اگر پرده از پيش برداشته شود ، هر آينه بدانى كه او در عين اختيار مجبور است ، پس او بر اختيار مجبور است . پس اين را چگونه فهم كند كسى كه اختيار نداند . پس بايد كه اختيار را به زبان متكلمان شرح كنيم ، شرحى موجز كه لايق باشد بدانچه [ 327 ] ياد مىكنيم بر سبيل تطفّل « 87 » و تبعيت ، چه مقصود اين كتاب جز علم معاملت نيست . و ليكن گويم كه : لفظ « فعل » در آدمى به سه وجه مطلق است . چه گويند كه آدمى به انگشت نويسد ، و به شش و ناى و گلو دم زند ، و به جسم خود آب را خرق « 88 » كند چون بر آن بايستد . پس خرق آب ، و دم زدن ، و نوشتن به دو منسوب است . و اين هر سه در حقيقت اضطرار و جبر يكى است ، و ليكن وراى آن در كارها مختلف است . پس براى آن ، از آن سه عبارت كردهاند : پس خرق آب را چون بر روى آن افتد فعل طبعى گويند ، و دم زدن را فعل ارادى ، و نوشتن را فعل اختيارى .
--> ( 84 ) مزلّه ، مزلّ ، لغزش ، جاى لغزش . ( 85 ) فعل انسان . ( 86 ) صارف قدرت ، برندهء قدرت سوى مقدور . ( 87 ) تطفّل ، طفيلى شدن ، بر سبيل تطفّل و تبعيت ، ضمن و تبع مطالب ديگر . ( 88 ) خرق ، شكافتن .